|
یک سال گذشت از خاطرات و خطرات ...
یه سال گذشت از عمر وبلاگم با همه ی خاطراتش و خطراتش. چقدر زود گذشت ، یادش بخیر روز اولی که شهامت درست کردن وبلاگ رو پیدا کردم ( به این شهامته واسه خودم خیلی اعتقاد دارما ) خب قبلش تو اینترنت پلاس بودم ولی وبلاگ نداشتم . هی فکر می کردم چی می خواد بشه ، چیا باید توش بنویسم ، هی واسه خودم برنامه ریزی می کردم که اینجوری و اونجوری و ... ولی یه مدت که گذشت دیدم قضیه ی هیچ آدابی و ترتیبی مجوی درست تره . خلاصه نوشتم یه چند تا پست ، یه سری شعر ، یه سری مطلب و ...
روز مهندس بود روزی که وبلاگ رو درست کردم ، خیلی رو اسمش فکر کردم رو اسم خودمو این که پست اولم چی باشه واسه روز مهندس و هزار تا فکر دیگه البته من خیلی کم پست گذاشتمو خیلی هم دیر به دیر آپ کردم . البته بیشترش به خاطر فیسبوک و گودر و اینا بود ولی به هر حال کمیتش واسم مهم نیست . همین که الآن که بر می گردم به همین چند تا پست نگاه می کنم و یاد شرح حال اون وقتی که داشتم اون پست رو مینوشتم با اتفاقات اون موقع می افتم واسم خیلی شیرینه . شایدم شیرین تر از اون نگاه کردن و خوندن آرشیو وبلاگ تو چندین سال بعد باشه که خاطرات این وقتها رو زنده کنه . خوبیه این وبلاگه اینه که مثل دفترچه و ... نیست که ممکنه دست کسی بیفته و فقط خودت بهش دسترسی داری . آدم هرچی دلش بخواد توش مینویسه ، خیلی حرفایی که گفتنی نیست نوشتنیه و ... البته اتفاقای بدی هم تو دوران زندگی وبلاگ میفته مثل فیلتر شدن و ... ولی اینم جزوی از ذات اونه دیگه . نمی دونم شاید وجود یه وبلاگ یه جورایی تو این دنیای مجازی مثل یه پتانسیل واسه آدم میمونه واسه برقرای ارتباط که مثلاً وقتی تو وبلاگ یکی واسش کامنت میذاری تو هم وبلاگی داری که اونم بیاد واست کامنت بذاره یا یه جایی باشه که ازت تشکر کنه یا جایی رو داشته باشی که دعوتت کنه یا ... مثل این میمونه که دیدی وقتی یه همسایه ای یه ظرف تخم مرغ از همسایه ش قرض میگیره بعد ظرفشو که میخواد پس بده توش پسته میریزه یا ... خلاصه تو این رفت و آمدهای وبلاگی دوستای خوبی نصیب من شد که از خوندن مطالبشون لذت میبردم و بی صبرانه منتظر دیدن مطلب جدیدشون بودم . کلی رفیق با عقاید و سلایق مختلف با سن و سال مختلف با تخصص های مختلف و ... و تمام قشنگیش هم به این بی قید و شرط بودنشه . این که جزوی از یه گروه بزرگ باشی و از هر دری سخنی . درسته همه چیز ظاهرن مجازیه ولی خیلی اتفاقای خوبی میفته که ارزش زیادی دارن واسه آدم ، مثلاً این که روز تولدت یه سری آدمی که نمیشناسیشون بیان با یه صمیمیت خاصی که انگار خیلی وقته میشناسیشون بهت تبریک بگن و ... خیلی آدم رو خوشحال می کنه واسه من یکی ناخنک زدن به وبلاگا و آدماش تو دنیای مجازی وقتی جالب تر میشد که تو بهبوهه ی کار و سر و کله زدن با آدمای مختلف و خستگی و ... یه مجالی بهم میداد که با کسایی که خودم انتخابشون کردم با اینکه نمیشناسم باشم و تو اون مدت یادم بره که بیرون چه خبره و ... خلاصه که یه سال گذشت . شاید مطالب وبلاگ تو این یه سال بتونه واسه من بعدها یه تقویم از روزای این سالها و اتفاقاتش بسازه مثل تولد 27 سالگیم و خاطرات اون جمع با صفا یا اتفاقای بد بعد از انتخاب 88 یا ... نمیدونم اینجوری هست یا نه ولی من احساس می کنم آدم در قبال آدمایی که تو این دنیای مجازی باهاش در ارتباطن تا حدودی مسئوله که من متأسفانه هیچ وقت این مسئولیت رو به خوبی انجام ندادم از آپ کردن پست گرفته تا تبریک تولد گفتن که یه توقعه و نظر دادن راجع به یه شعر یا مطلب یا ... آهای همه ی اونایی که تو این یه سال اومدید تو وبلاگ من و شدید جزو خاطرات زندگی من آهای اونایی که اومدید کامنت گذاشتید ، اومدید تبریک گفتید ، اومدید نظر دادید ، من و لینک کردید ، اجازه دادید منن لینکتون کنم و ... آهای اونایی که من اومدم تو وبلاگتون و اونجا رو ریختم به هم و مزاحمت و نظرهای بیخود و ... دم همتون گرم اینم از سال اول ، ببینیم از این به بعدش چجوری میشه یکسالگی تولد مرسومی نیست ولی ... خاطرات و خطراتِ من ، تولد یکسالگیت مبارک |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 و ساعت 23:56 27 سال پیش در چنین روزی ...
- سلام ، یه بلیط یه سره میخواستم واسه دنیــــــــــــــا
+ نمیشه ، بلیطهای دنیا دو سره س ، رفت و برگشته - باشه ، پس برگشتشو open بذار شاید خوش گذشت بیشتر موندم یا شایدم زود خسته شدم و ... + باشه ولی شاید اون موقعی که تو بخوای برگردی پرواز جا نده ... روزها میگذره و من در حسرت اینکه چرا بلیط برگشتمو ok نکردم و ... به قول قیصر ، دارم لحظه لحظه نوبت خودمو خمیازه میکشم ... راستی امروز تولد یک مفیدی هم هست . تولدت مبارک داداشی |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 و ساعت 0:35 انقلابی و انقلابی نما ...
امروز ۱۳ آبانه و ...
با دیدن راهپیمایی امروز و در بند بودن میردامادی و تاج زاده و ... و شنیدن حرفهای مسئولین امروزی که معلوم نیست اون موقع کجا بودن و ... به ذهنم رسید یه قصه واستون تعریف کنم : بنام خدا یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود ... تو یه جنگل یه سری حیوون از شیر و کفتار و گوزن و ... کنار هم زندگی می کردن . قضیه اینجوریا بود که کفتارها خودشون زورشون نمیرسید واسه خودشون شکار کنن و همیشه وقتی شیر می رفت یه گوزنی چیزی شکار میکرد بعد از اینکه می رفت میرفتن از مونده ی غذای شیر خودشون رو سیر می کردن و روزگار میگذروندن . خلاصه ... روزها گذشت و زندگی به همین منوال ادامه داشت تا اینکه یه بحرانی گریبان کفتار ها رو گرفت . شکار خیلی کم شده بود هوا سرد شده بود گشنگی امانشون رو بریده بود . شیر واسه خودش از ذخیره ی غذاییش می خورد و از شکار خبری نبود تا کفتارها از مونده ش بخورن . کفتار ها هیچی واسه خوردن نداشتن . وقتی طاقتشون تموم شد دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن با هم متحد شن و شیر رو بخورن ، این اولین باری بود که کفتارها با هم متحد شده بودن . خلاصه ... یه شب که شیر خواب بود رفتن و دوره ش کردن و همگی یه دلی از عزا در آوردن . یه چند روزی رو شاد و خرم گذروندن و سرما رفت و باز گله های گوزن و ... راهی جنگل شدن و اوضاع جنگل عادی شد . اما دیگه از شیر خبری نبود تا شکارشون کنه و بعدش کفتارها بیان از مونده ی لاشه ی شکار خودشون رو سیر کنن . دونه دونه به جون هم افتادن و همدیگرو خوردن ، یه سریشون هم از گشنگی تلف شدن و ... جنگل سر جاش بود ولی دیگه از کفتار خبری نبود ... بالا رفتیم دوغ بود ، پایین اومدیم ماست بود ، قصه ی ما راست بود ... |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 و ساعت 22:43 وطن
وطن یعنی سراسر لحظه ی تلخ وطن یعنی دوایش قهوه ی تلخ
وطن یعنی فلسطین ، غزه ، لبنان وطن یعنی خودی در حسرتِ نان وطن یعنی مجازاتِ هدفمــــــند وطن یعنی جوانان ، خفته در بند وطن یعنی سیاست در دیانت وطن یعنی دیانت در سیاست وطن یعنی مکرر کذب و نیرنگ وطن یعنی همه ترسان ز یک رنگ وطن یعنی مضاعف کار و همت وطن یعنی زوالِ خونِ همت وطن یعنی جوانانِ دهه شصت وطن یعنی گرفتن جای حق ، شصت وطن یعنی یه سنگِ رفته در چاه وطن یعنی دو صد عاقل کشد آه وطن یعنی شعف از گافِ تازه وطن یعنی یه دم تحریم ِ تازه وطن یعنی دلِ پر خونِ مادر وطن یعنی نگاهِ مانده بر در وطن یعنی دلای مردمش تنگ وطن یعنی حکومت ، تشنه ی جنگ وطن یعنی امیدِ ما به فرداس وطن یعنی به جای پارس شده فارس |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 و ساعت 12:51 پایـــــیز آمد ...
دانی که چرا ز جمـــع ما طرد شدی ؟
چون سبز بُدی به حیله ای زرد شدی ... |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 و ساعت 15:47 خاطرات کودکی
مهدی ، علی رو یادت میاد ؟ آره ، یادته ؟ هر وقت شاه ، دزد ، وزیر بازی می کردیم شانسش جلاد میشد . چقدر هم عاشق کشیدنِ سیبیل آتشین رو صورت ما بود . راستی الآن چیکار می کنه ؟ نمی دونم کارشه یا نه ولی چند وقت پیش دیدم پشت موتور تو خیابون مردم رو میزنه ، نذاشتم منو ببینه . بازی همون بازی بود مهدی ولی بعید میدونم این سری شانسی جلاد شده باشه ... محمد تو بگو ، حسن رو میبینی ؟ ازش خبر داری ؟ نه . خیلی وقته ندیدمش . یادش بخیر بزرگترین نگرانی ِ اون وقتامون این بود که تو اسم ، فامیل یه وقت حرف های سخت مثل (ژ) انتخاب نشه ... آخه حسن از ما بزرگتر بود . کتاب هم زیاد میخوند ... آره . من هر چی اسم با ژ شروع میشد رو مینوشتم حفظ می کردم مثل ژوبین و ژاله و ... گفتم ژاله ، راستی مهدی ، ژاله رو یادته ؟ دختر همسایه تون ... الآن چیکار می کنه ؟ کجاست ؟ آره . ازدواج کرده الآنم آمریکاست . خواهرم هر از چند گاهی باهاش در ارتباطه یادش بخیر چشمک که بازی میکردیم دعا میکرد چشمک دست من نیفته من از رو خجالت بهش چشمک نمیزدم ولی نتیجه ش سوختن ِ اون بود ... فکر می کرد باهاش لَجَم ، آخه هر وقت میرفتیم شانسی میخریدیم ، شانسی مربعی ها رو که یادته با چاقو خونه هاشو پاره میکردیم ... شانس اون یا از اون ماهی قهوه ای شکلاتیا در می اومد یا یه بادکنک بزرگ ولی شانس من یا پوچ بود یا کوچکترین بادکنک دنیا ... منم خیلی حرصم میگرفت . همیشه دوست داشتم کاش خودم پولشو داشتم یه بار میرفتم همه شانسی هاشو میخریدم ... شانسش خیلی خوب بود بیشرف بیا آخرشم آمریکا و ... دلم هواشونو کرده بچه ها ... مهدی ساز دهنیت همراته ؟ ... ما رو باش بعد از یه عمر همدیگه رو دیدیم ... |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 و ساعت 11:3 روز مادر ...
سفیدیِ رویَم را در ازایِ سپیدیِ مویَت نمی خواستم مادر اما تو ... روزت مبارک ... رونوشت به مادر سهراب و همه ی مادران آزاده ی سرزمین مادریم ... |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 و ساعت 17:56 نسبت ...
در یه مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتیم غافل از آنکه ته ِ کوچه گرفتار ِ یه گشتیم
رو به من کرد و به حالم خنده کرد جای باطوم روی پایم لونه کرد
گفت : احوالت چطور است ای تپل گفتمش عالیست مثل حالِ گل حالِ گل در چنگ مفعولِ مغول
گشت گفت خاموش بس کن های و هو نسبت و نام رفیقت را بگو گفتمش نامش نهفته در سِجل نسبتِ ما هم ز خاک و آب و گِل اصل ما و اصل جمله سرکشان هست از خاکی و آن را صد نشان
ما همه سبزیم و زردی سهم توست ما قریبیم و غریبی سهم توست
هم تو و هم ما و هم اشباه تو خاک گردند و نماند جاه تو پس چرا با خلق ، این ها می کنی ؟ نسبت و قسمت مجزا می کنی ؟ گفت من معذورم و مأمور ِاو می کنم هر آنچه فرمان گوید او
گفت : داند با خلایق چون کند با خلایق ، هر چه لایق می کند با خلایق ، هر چه لایق می کند ... |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در دوشنبه دهم خرداد 1389 و ساعت 17:57 همت مضاعف ، اعدام مضاعف ...
خدا انگار خوابیده ...
............................................................................................... گل پونه ، بابات رفته دلم خونه ... بابات رفته نمی آید گرفتن بردنش شاید بخواب آروم چراغ من گل شببوی باغ من بابات رفته شب از خونه که خورشیدُ بجنبونه لالای لای لای لالای لای لای گل امید ، باباتو برده ان تبعید ... دلی مانند کوه داره بچه ش صدها عمو داره بخواب آروم گل خورشید بابات حال ترا پرسید به او گفتم که شیری تو پی اونو میگیری تو لالای لای لای لالای لای لای گل انجیر ، بابات داره به پاش زنجیر ... به پاش زنجیر صد دونه چشاش باز و دلش خونه بخواب فردا سحر میشه شب از عالم بدر میشه خراب میشه در زندون میاد خونه بابات خندون لالای لای لای لالای لای لای گل لادن ، باباتو دشمنا کشتن ، اونو کشتن ... نشونِ دشمنا اینه رو دستاشون پر از خونه بخواب آروم توی بستر مثل آتیش تو خاکستر که فردا شعله ور میشی تو خونخواه پدر میشی تو خونخواه پدر میشی ... لالای لای لای لالای لای لای ... |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 0:50 امان از ...
این چه رسمیه که یه دختر 18 ساله دست به دیوار بگیره راه بره ... امان از جای میخ در به روی سینه ی مادر امان از زخم مرد افکن امان از حمله بر یک زن امان از یاس خشکیده امان از یار غمدیده امان از بودن و دیدن امان از این همه دشمن امان از دل ، دل زینب امان از گریه ی هر شب امان از جمله ی آخر امان از نحوه ی رفتن امان از سیلی نامرد امان از گریه ی یک مرد امان از شهر نامردان امان از دین بر گردن تحریف شماره ی 3 با عرض پوزش از شهیار قنبری (امان از) |+| نوشته شده توسط معمار آریایی در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 و ساعت 1:17 |